تبليغاتX
سهم من

سهم من

....

خیلی سخته 2سال مرکز توجه باشی،بدونی برا یک نفر 1دنیایی و یک شبه تنها شی.برای هیچ کس مهم نباشه کی بیدار میشی،کی از خونه میری بیرون،توتاکسی راحتی یا نه وهزارتا سوال جواب دیگه که تا امروز اهمیتشو نفهمیده بودم..حالامجبوری صبح دیر بیدار شی و اونقدر تا شب فیلم ببینی و سرگرم باشی و خودتو خسته کنی تا شب زود بخوابی تا حتی یک لحظه یادش نیافتی تا گریت نگیره،تا فقط یک بغض بمونه و یادت بره.تا به بهانه ی فیلم فقط به صفحه ی رو به روت نگاه کنی یا به بهانه ی کتاب به پایین خیره شی تا مبادا نگاهت به اطرافت بیفته و یک عالمه یادگاری ببینی که حالا نمیدونی باهاشون چی کار کنی،چون دیگه هیجان انگیز نیستند.

باید سرگرم باشی و بیهوده حرف بزنی و الکی بخندی تا موبایلتو دقیقه 1بار چک نکنی با این که میدونی سایلنت نیست ولی همیشه احتمال میدی شاید وسطه حرفات صداشو نشنیده باشی.

میدونی باید عاقل باشی و این سخته اونم وسطه این همه احساس.روزی صد دفعه ازت میخوان بدیاشو بشمری تا الکی گریه نکنی و غصه نخوری اما هیچ کس ازت نمیخواد خوبیاشو بشمری و فکر کنی چقد لحظه های خوب زیاد داشتی.

حالا دیگه کسی از صدای موبایلت خسته نمیشه،حلا دیگه از بیرون رفتن های مداوم و سرگرمی های هیجان انگیز خبری نیست،خبری از ذوقهای بی پایان برای اینکه همیشه زیباییت به چشم بیاد هم نیست،حالا دیگه باید یاد بگیری وقتی حوصلت سر رفت چجوری خودتو سرگرم کنی چون خبری از لوس شدن و ناز کشیدن هم نیست.حالا باید یاد بگیری قوی و آماده باشی تا بتونی سوال های روزانه بقیه رو جواب بدی و اسمشو هزار بار بشنوی بدون اینکه ناراحت شی یا گریت بگیره.حالا باید اسمشو از تو کانتکت گوشیت پاک کنی تا مبادا بر حسب عادت دستت به حرف اول اسمش اس ام اس اشتباهی بفرستی.

حالا دیگه از همیشه سرگرم تری..!

+ نوشته شده در  90/12/04ساعت   توسط alla  | 

فراموشی2

نوشتن از تو سخت است..سخت

می‌ خواهم بنویسمت..بنویسمت تا همیشه در یاد‌ها بمانی..اما گیج می‌‌شوم..در خاطرات معلق می‌مانم و با هر نسیم به گوشه‌ای از آن سفر می‌کنم..حتی نیامدی و دلم آشفته است و افکارم پریشان..دلم می‌خواهد بیایی..بیایی و بار دگر در دلم احساس آرامش کنم و ایمان داشته باشم به تو و دوست داشتنم..

از تو تنها دریایی مواج از خاطرات دارم که هرگز قطره‌ای از آن تبخیر نشده و نخواهد شد..موج‌های کوبنده اش افکارم را پریشان می‌کند و قلبم را به تپش وا‌ می‌‌دارد..می‌ خندم.. می‌‌خندم و در پس هیجانات وصف ناشدنی ام  نغمه ایست بس غم انگیز..آخر این انصاف است،من این همه راه را تنها روم؟و تو گاهی‌،هر از گاهی‌ حتی به یاد من هم نباشی‌؟!

راستی‌..چرا هرگز تو را اتفاقی‌،تصادفی،ثانیه‌ای ،پشت چراغ‌ قرمزی حتی!ندیدم..آخر تو که آن سو‌ی شهر و من این سو‌ی آن نیستم..مگر میشود زیر سقف یک آسمان،یک شهر،یک منطقه..سال ها..اتفاقی‌ یک جا نباشیم..؟!..شاید هم بودیم..بودیم و نشناخته و بی‌ خبر از دنیا و دلی‌ آشوب در ماشین کناری با اخم‌های همیشگیمان گذشتیم..گذشتیم و ندانستیم چه بی‌ قرارند دل‌ ها..ندانستیم اخم‌ها و چهرهٔ‌ها دروغ می‌گویند..ندانستیم فراموشی‌ای در کار نیست.

+ نوشته شده در  90/05/22ساعت   توسط alla  | 

قاب

به امید روزهای خوب تا اینجا اومدم..روزهای خوب اومد ولی‌ تو نیومدی..من قبول کردم روزهای خوب و بدون تو..تو چیو قبول کردی؟..کدوم راه زندگیو؟..تو که هنوز هم شک دارم اصلا تو هیچ کدوم از روز‌هات بودم؟!..دیگه آدمهایی که نمیشناختمو دنبال نمیکنم..گفتنش سخته ولی‌ دیگه رد پاتو دنبال نمیکنم..شنیدنشم سخته؟!..دیگه اشکمو زود پاک نمیکنم..دیگه برا شاد بودن نیاز به بزرگنمایی مداوم نیست..روزهای خوب اومد..ولی‌..ولی‌ هنوز اسمت برا دلم یه آهنگ غم انگیزه..

تو برام بگو..میون اون همه کار خودتو غرق کردی یا غرق شدی؟!..دریا‌‌ی دلت مثله لبخندت آرومه یا مثله حرفات طوفانی؟!..وقتی‌ به صفحهٔ روبروت تنهایی نگاه میکنی‌ به آرزوهات فک میکنی‌ یا به اندوهه دلت؟میدونی‌ تنها اندوهم تنها نگرانیم از فاصله گرفتن از آرزوهاست

در کنار جعبه‌ای که دیگه رنگی‌ نیست با رشته‌های سفید و تزئینات و ذوقی وصف نشدنی‌..یه رنگ و سادست با ذوقی مثله شادی میلاد یک دوست و آرزویی که ‌ای کاش گله‌هات ناشی‌ از دوری از آرزوهات نباشه..      !تولدت مبارک!

+ نوشته شده در  89/07/05ساعت   توسط alla  | 

فراموشی

در گوشه‌ای با خودم خلوت می‌کنم..تو در ذهنم می‌‌نشینی..اینجا دیگر خودمانیم،هنوز هم تو را دوست دارم..چقدر دلم می‌خواست هرگز نفهمی روزی تو را دوست داشتم و چقدر دلم می‌خواست نفهمی سعی‌ دارم تو را به دست فراموشی بسپارم،نفهمی در نبودت دست دیگری را گرفتم..حالا که دیگر خودمانیم بگذار بگویم هنوز هم تو را دوست دارم..اما حال که سعی‌‌ام بی‌ نتیجه ماند و تو همه را فهمیدی بیا با یک دیگر فراموش کنیم گذشته را،صبر‌هایمان را،لحظات شادمان را با فکری درگیر از یکدیگر..همه را فراموش کنیم و در سکوت ادامه دهیم..
+ نوشته شده در  89/03/08ساعت   توسط alla  | 

افسوس

چقدر گاهی افسوس میخورم از نقش خاطرات آدم ها..

چقدر گاهی افسوس میخورم از حرف هایی که نباید زده میشد..از گوش هایم که نباید می شنید..

چقدر گاهی افسوس میخورم که عقلت را تنها در مقابل حرفی! باختی..

و نمیدانی چقدر گاهی از فِلَش بَک های ذهنم با ریتمی کند بیزار میشوم..نمیدانی چقدر عذاب است آن هنگام که ثانیه ها به تاریخ تولدت نگاه میکردم..تردید داشتم! که مانند دیگر دوستانم آن را با عشقی سرشار رنگ بزنم تا یادآوری باشد برای سال های دِگر..تا باز هم تبریک هایم را با شادی  تنها با چند جمله برایت بازگو کنم،تا  تو تنها چند ثانیه بخندی..که این برایم رسم دوستی است..

افسوس...

+ نوشته شده در  89/01/25ساعت   توسط alla  |